نویسنده :
- ساعت ٦:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠

بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم !!!...
اهورایی ترین شب ایرانی، یلدای باستانی،
بر شما،
مبارررررررررررک !!! 
نویسنده :
- ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸

دستهایم هنوز به سوی توست !
و چشمانم امیدوار؛
که تو را دارم...
نفسهایم می آیند و، تو هنوز اینجایی !
اما من،
دور !
و دورتر !!
و تنها...
و دورترین تنهای لحظه ها !!...
به حضوری که تویی، بدینسان امیدوار می مانم !
عقربه ثانیه شمار قلبم نیز گوشه ای از خستگی وامانده و،
این عمر، تنها دیگر، ساعتی را برای پایان میشمارد !!...
اما شاید...
کجای این جاده، آرامشی برای من دارد ؟!!
دلم تنگ است !
و چشمانم لبریز !
و تو گویی نزدیکتر از نفسهایی به من !
دستهایم پر از تمنا !
و قلبم نیازمند توست !
در این قفس، بی هیچ امیدی، روزها را تکرار می کنم !
و حرفهایم، چون استخوانی شکسته، گلویم را می آزارد !!
و چه شورانگیز است، آرامشی که حتی فقط یک رویاست...
دلتنگم !!
مانند هر لحظه و هرسان !!
و این تنهایی، هجوم دیگریست بر این دلتنگی !!
تو را دارم در این نیایش پرطلب میبینم !!...
تو اینجایی؛ حتی آنگاه که من دورم !!
دارم بی هیچ تردید میروم بسوی هیچهای دور؛
و تو هوز هم نزدیکی !
دستهایم آلوده به هر خواهش است !
دریاب این دستهای بی امان پرطلب را، که تو تنها محبوب
منی !!...
و دلم را در این هیچستان، تنها به امید تو، امیدوار دارم...
نویسنده :
- ساعت ۱:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
می گذرد ثانیه ها بی گریزی گذرا !
و من در دامان این عاصی، وحشی دنیا، اسیرم !
حلقه آتش و خاکم که میان اینهمه تهاجم نامهربانی به
خون افتاده ام !!
و کجاست این پاک دامنی های بی تمثیل ؟!!
وکجاست دست قدر قدرتی برای گریز اینهمه سایه پردرد؟!!
قصر آمالم بر گوری از هیچ بنا بود !!...
و من حالا...!!
درد، پشت درد !
گویی این پشته داغ تمامی ندارد !
دنبال دلی مهربانم و آرزویی ساده و عمیقم !!
با این تمام، می شود آیا آسوده بود ؟!!...
نویسنده :
- ساعت ٥:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
در کوچه درس رهگذاریم هنوز
وین راه دراز میگذاریم هنوز
از اول ثبت نام، سالها میگذرد !
ما واحد پاس نکرده داریم هنوز !!...
دوستان دانشجو !
روزتون
مبارررررررررررررررررررک...
نویسنده :
- ساعت ٦:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳

حرفهایم دلنشین نیست !
چند صباحیست دلتنگی هایم را خود نیز نمی دانم از چه
روست ؟!
گاه عاشقی بود و...
گاه دلتنگی نیز بود، اما...
و حالا، گاه تنهایی و...
شاید، لختی دگر، گاه حسرت...
نه از عشق می گویم که داغم افزون گردد؛ نه از خدایی که
مدتهاست تنها، رهایم نموده !
از دلتنگی هایم می نویسم، که حالا در خلوت خویش، حتی
برای آیینه ها نمی توانم بگویم؛
آنها نیز چون آدمیان که پا به گریز می گذارند، جسم خود را
صد پاره می کنند، تا از شنیدش سرباززنند !
تا لب می گشایم :
آدمیان، می گریزند !
آیینه ها، می شکنند !
قلم، جوهر ز کف می دهد !
کاغذ، ز خط عریان می گردد !
دستهایم، ناتوان می شوند !
ذهنم، باز می ماند !
چشمهایم، خمار می شوند !
و باز هم، دلم، تنها...
دلم می ماند و، دردهای کوچک و بزرگ روزگارش !!...
لختی به شب نمانده !
این را از صدای عقربه ها می فهمم !
از آسمان دلم که هیچ نمیتوان فهمید، که همیشه اش شبی ست
بی ستاره و غبارآلود !
گفتنش چه سود جز داغ بر پشت داغ کوفتن ؟!!
پس، میروم !
میروم میان کنج ازلت خویش، تا،
هیچ...